خرید بک لینک
1- هفته عجیبی بود. روزی که برای واکسن نی نی به بیمارستان رفته بودیم یعنی 5شنبه ای که گذشت از خونمون دزدی شد. بدتر از اون این بود که یکی از دزدها با من روبرو شد و اون یکی را تو فیلمهای ظبط شده توسط دوربین همسایه دیدیم. ولی چه فایده پلیس عقب افتاده اینجا هیچ کاری نتونست انجام بده و نخواهد تونست. بدتر اینکه واسه اون یکماهی که ایران هستیم خیلی نگرانم.البته خونه مجهز به آلارم خبر دهنده هست ولی خوب اون روز کذایی فعال نبود. جالب اینکه آقایون دزدها از طریق جعبه تقسیم که تو حیاط بوده برق را قطع کردند و البته نمی دونستند که آلارم باتری پشتیبان داره که خوب خوش شانسیشون کلا سیستم قطع بوده. تا جایی که می

برچسب: ترسها, نویسنده: هلیا پاکدل تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:21

1- بالاخره پاسپورت ایرانی و غیر ایرانی و شناسنامه ایرانی نی نی هم رسید و ما برای هفته بعد بلیطای سفر به ایرانمون را خریدیم. خیلی خوشحالم و از صمیم قلب امیدوارم سفر 40 روزمون به ایران حسابی خوش بگذره. مامان بزرگها و بابا بزرگها و عمه و دایی و عموی نی نی بیصبراه منتظر دیدارش هستند و با هر بار تماس من اینها را با تمام وجود حس می کنم و گاهی ناراحت میشم از اینکه نوه اشون را ازشون دور نگه داشتیم. 2- 70 روز به همین سرعت از اون زایمان کذایی گذشت و همچنان همه صحنه هایی که روز اول اکتبر اتفاق افتاد جلوی چشمم رژه میرن. همچنان به هر کسی که میرسم قصه پر غصه زایمانم را با سوز و گداز تعریف می کنم و از قانون

برچسب: روزهای,پیش, نویسنده: هلیا پاکدل تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:21

1- اصلا باورم نمیشه که شنبه آینده یعنی دو روز دیگه نی نی کوچولو تبدیل به یک خوشمزه بیست هفته ای میشه...چقدر زمان زود می گذره واقعا...یعنی دو هفته دیگه تو ماه مارچ رسما وارد شش ماهگی میشیم...از یک طرف دلم می خواهد که زودتر بزرگ بشه و با هم دیگه راه بریم و باهام حرف بزنه و کلی خوراکیهای خوشمزه بخوریم ولی از طرف دیگه دلم می خواهد که همین جوری فسقلی و شیرین و گوگوری باقی بمونه.... امروز با پرستار قرار داشتیم و قد و وزنش را اندازه گرفت...68.5 سانتیمتر که خوب بود ولی وزنش 7100 بود که 400 گرمی کمتر از نمودار بود و خوب البته نگران کننده نبود چون فسقلیه 5 ماهه دو تا دندون بامزه درآورده و به هر صورت سف

برچسب: گذر,روزها, نویسنده: هلیا پاکدل تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:21

1- اونقدر اینجا تنهام که حد و حساب نداره...هم از نظر نگهداری نی نی و کارهای مربوط به اون و هم به طور کلی تو زندگی شخصیم....با همخونه هم که خوب واقعا مثل دو تا همخونه ایم و یکسری اشتراکات ما را بهم وصل میکنه در غیر این صورت دو تا آدم خیلی خیلی دور از هم هستیم.... چند روز پیش یک جلسه با مشاور که در واقع یک نرس بود داشتم..خیلی براش جالب بود که همخونه کارش پاره وقته در حال حاضر ولی همه کارهای نی نی با منه و همه کارهای خونه هم همین طور... غیر از خرید خرت و پرتهای خونه و رسیدگی به سطل آشغالها (دو تا سطل بزرگ زرد و سبز برای پلاستیکی ها و سایر آشغالها مربوط به هر خونه ای هست که هر محله ای یک روز مشخص

برچسب: وقایع,نگاری, نویسنده: هلیا پاکدل تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:21

1- به قدری روزها سریع می گذره که باور کردنی نیست به همین زودی یک نینی 160 روزه داریم که بیست روز ناقابل دیگه شش ماهش هم تمام میشه...خیلی سخت و پر از اتفاقات مختلف گذشت ولی واقعا سریع گذشت....چند وقتیه که مدام درگیر بیمارستان و دکتر و فیزیوتراپ و این جور داستانهاییم...در واقع تو این 46 روزی که از ایران برگشتیم یکبار که طبق روال پرستار ایرانی را دیدیم که کلی به پوسته های سرش گیر داد و گفت خیلی عالی وزن نگرفته...بعد یکبار شیری که بهش دادیم مشکل داشته و مجبور شدیم بریم بیمارستان کودکان که غیر از معطلی الکی مشکلی را حل نکرد بعد من به خاطر وسواس خودم بردمش پیش دکتر عمومی که هممون میریم پیشش و اون ت

برچسب: این,روزگاران, نویسنده: هلیا پاکدل تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:21

1- همچنان 4 کیلو اضافه وزن آزارم میده و هیچ جوری نمیتونم از شرش خلاص بشم...البته می دونم که راه خلاصی از طریق تمرینات موضعیه ولی واقعا حس و حال انجام ورزشی غیر از دویدن و نهایتا دراز و نشست اونم گاهی را ندارم. غیر از این موضوع تموم نشدن پایان نامه هم به شدت دغدغه ذهنم شده و حاضرم هر کاری انجام بدم ولی هر چه زودتر از شرش راحت بشم ولی مشکل اول اینه که خیلی وقت آزاد ندارم...مشکل دوم اینه که باید همه را به انگلیسی بنویسم و اصلا کار آسونی برام نیست و البته این وسط کمی هم تنبلی می کنم و بیشتر سعی می کنم از انجامش فرار کنم....هر چند که آخرش باید هر چه زودتر خودم و نه هیچ کس دیگه انجامش بده... شاید ا

برچسب: دغدغه, نویسنده: هلیا پاکدل تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:21

1- همخونه معتقده من خیلی غر میزنم منم تصمیم گرفتم هر وقت ذهنم خیلی شلوغ و درگیر شد بیام اینجا یادداشت بزارم بلکه هم خودم به آرامش برسم هم اون اینقدر سوژه برای شکایت نداشته باشه.... 2- مقدار زیادی از پول نقدی را که سیو کرده بودم برای روز پدر خرج کردم...در صورتی که برای روز مادر با اینکه برای من هم اولین سال بود که مادر واقعی بودم و این روز معنی داشت ولی هیچی حتی یک میخ دریافت نکرده بودم....نمی دونم چرا هنوز اینکار را انجام میدم...احساس می کنم اگر مثل خودش سوت بزنم و از مناسبتها بگذرم قلبم آروم نمی گیره ...شاید هم هنوز یک کمی اون ته قلبم چیزی به نام دوست داشتن باقی مونده و خودم خبر ندارم...نمی

برچسب: دردلانه, نویسنده: هلیا پاکدل تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:21

1- به همین سادگی یک هفته از هفت ماهگی را هم پشت سر گذاشتیم....البته که اصلا ساده نبود و نی نی قصه ما از نیمه پنج ماهگی به بعد مدام سرماخورده و ویروسی و اینجوریا بود و هنوز هم هست متاسفانه....و این یعنی ما مدام از این دکتر به اون دکتر میریم و پیرو این داستان امروز هم وقت دکتر داریم که من خیالم از بایت عفونت راحت باشه.... نوشتن این پست کلی طول کشید و نتیجه اینکه نی نی مهربون دوباره گلو درد داره و باز دارو استفاده می کنیم... این روزها در حالت سینه خیز عقب جلو رفتن را تمرین می کنه و یک 360 کامل دور خودش می چرخه و چهار دست و پا هم یک جا ثابت می ایسته و هنوز در اون حالت حرکت نمی کنه...ضمن اینکه خیل

برچسب: گذر,ایام, نویسنده: هلیا پاکدل تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:21

صفحه بندی